کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند
چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند
قلب تو پناه مهر پاک من است
وین سینه پناه مهربانی تو
ای شاخه ی سبز مهر خسته مباد
گل های سپید شادمانی تو
از بوی بنفشگان گیسوی تو
پرواز پرستوان سرکش یاد
پروای شکیب آهوان گریز
سرشاری تاک و می گساری باد
تو آینه ی سپید بخت منی
مهر تو گواه بختیاری من
ای تو یگانه غمگساری من
با یاد منی و یادگاری من
افسانه ی مهری، ای به یاد تو یاد
ای سینه پناه جاودان تو باد
مهربانی جاده ای است
که هر چه پیش تر روند، خطرناک تر می گردد.
نمی توان بازگشت
اما لحظه ای باید درنگ کرد
و شاید چند گامی بر بیراهه رفت.
مدتی است بر جاده ی هموار می رانیم
حرف های نزدیک دارند فرا می رسند،
خطرناک است !
علی شریعتی
آن چه من می بینم
ماندن دریاست،
رستن و از نورستن باغ است،
کشتن شب به سوی روز است،
گذرا بودن موج و گل و شبنم نیست،
گرچه ما می گذریم،
راه می ماند.
غم نیست.
اسماعیل خویی